جلال الدين الرومي
7
مثنوى معنوى ( فارسى )
گفت اى نور حق و دفع حرج * معنى الصبر مفتاح الفرج اى لقاى تو جواب هر سؤال * مشكل از تو حل شود بىقيل و قال ترجمانى هر چه ما را در دل است * دست گيرى هر كه پايش در گل است مرحبا يا مجتبى يا مرتضى * إن تغب جاء القضاء ضاق الفضا أنت مولى القوم من لا يشتهي * قد ردى كَلَّا لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ بردن پادشاه آن طبيب را بر سر بيمار تا حال او را ببيند چون گذشت آن مجلس و خوان كرم * دست او بگرفت و برد اندر حرم قصهى رنجور و رنجورى بخواند * بعد از آن در پيش رنجورش نشاند [ طبيبى كه باطنبين نباشد ، اى بسا به جاى جان بخشيدن ، جان بستاند ] رنگ رو و نبض و قاروره بديد * هم علاماتش هم اسبابش شنيد گفت هر دارو كه ايشان كردهاند * آن عمارت نيست ويران كردهاند بىخبر بودند از حال درون * أستعيذ اللَّه مما يفترون [ اوليا ، اسرار مردم را فاش نمىكنند ] ديد رنج و كشف شد بر وى نهفت * ليك پنهان كرد و با سلطان نگفت [ بسيارى از بيمارىها ، ريشهء روانى دارد نه جسمى ] رنجش از صفرا و از سودا نبود * بوى هر هيزم پديد آيد ز دود ديد از زاريش كو زار دل است * تن خوش است و او گرفتار دل است [ عشق ، احوال عاشق را آشكار مىكند ] عاشقى پيداست از زارى دل * نيست بيمارى چو بيمارى دل [ عشق ، حلّال معماى هستى است ] علت عاشق ز علتها جداست * عشق اصطرلاب اسرار خداست [ عشق مجازى و حقيقى هر دو رو به سوى حضرت معشوق دارد ] عاشقى گر زين سر و گر ز ان سر است * عاقبت ما را بدان سر رهبر است [ عشق را نمىتوان تعريف كرد ] هر چه گويم عشق را شرح و بيان * چون به عشق آيم خجل گردم از آن گر چه تفسير زبان روشنگر است * ليك عشق بىزبان روشنتر است چون قلم اندر نوشتن مىشتافت * چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت [ عشق را خود عشق شرح دهد ، نه عقل ] عقل در شرحش چو خر در گل بخفت * شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت آفتاب آمد دليل آفتاب * گر دليلت بايد از وى رو متاب از وى ار سايه نشانى مىدهد * شمس هر دم نور جانى مىدهد سايه خواب آرد ترا همچون سمر * چون بر آيد شمس انْشَقَّ الْقَمَرُ [ خورشيد حقيقت ، پايدار است ] خود غريبى در جهان چون شمس نيست